برای پدرها
چه سخت است انتظار
و من ،
گرفته ساعت شماطه دار کوچکی به دست
می شمارم نقطه های روی ساعت را
در این اندیشه سرگردان
چرا در پهنه ساعت
به جای هر رقم یک نقطه بنشسته ست
و او ،
شاید نمی خواهد بدانم ساعت چند است .
و من ، می پرسم از مادر :
ـــ پدر آیا نمی آید؟
ـــ چرا ، اما کمی دیگر .
□
و اما ...
ظلمت شب می رسد از راه
و می پاشد غبار تیرگی را بر سر خانه
به روی حوض آبی رنگ
و ماهی های قرمز می روند
تا زیر جلبکها بیارامند.
غبار تیرگی می ریزد وخود را
به روی باغچه می گستراند،
باغچه ، در ظلمت شب
رنگ دیگری دارد.
و من ، بار دگر می پرسم از مادر :
ـــ پدر آیا نمی آید، دگر شب شد؟
ـــ چرا ، اما کمی دیگر
ـــ چرا او دیر می آید؟
ـــ پدر در فکر فردا هاست
و در این راه معبر هاست
و معبر ها چه سخت است و چه تاریک است.
□
و من ...
غمگین و خواب آلود
گرفته دفتری در دست با یک نمره ی عالی
به خود گویم :
و در تاریکی معبر
او هرگز نمی بیند که من در دفترم چند آفرین دارم؟
ولی مادر بزرگ می گفت
که فردا ها پر از نور است و امید است
و او هرگز نگفت اما
که از امروز تا فردا
چه راهی سخت و تاریک است.
□
کلید در قفل می چرخد.
صدای ناله در
و او چون سایه در درگاهی در می شود پیدا
عرق ریزان و خسته
به زیر لب سلامی.
نگاهش شاهد بی خوابی دیشب
و در پشت نگاهش ترس از تاریکی فرداست
و من ، با شوق و شادی ،
شتابان می دوم سویش
و در گرمای آغوشش خودم را می کنم پنهان
به شادی می زنم لبخند و می گویم :
ـــ می دانم چرا تو دیر می آیی
و می دانم که تو در فکر فردایی
و می دانم که معبر سخت و تاریک است
همچنان درس حساب
همچنان باغچه در ظلمت شب
که همیشه من از آن می ترسم .
□
نفسی تازه رها میکند از رنج قفس
ترس پرواز کنان می رود از پشت نگاه
صورتش می شکفد از لبخند
با نگاهی پر شوق
سر به پایم را او می نگرد
و به نجوا گوید :
ـــ او چه گشته ست بزرگ !!!
□
و...
صدای زنگ در گوشم
ندا می آورد از ساعت شماطه دار کوچک قلبم
و می گوید که اکنون ، ساعت چند است
و می گوید پدر اینجاست
و فرداها پر از رنگ است .

میلاد حضرت علی (ع ) مبارک باد