تبليغاتX
مه نوا

بارخدایا

تو را می بینم و نمی بینم.

 تورا می جویم و نمی یابم.

    نمی دانم کجایی،که ...همه جایی                                                               

رد پا

من سرانجام تو را خواهم یافت؟

من سر انجام تو را خواهم دید؟

با سر انگشتانم

همه جا

رد پاهای تو را می جویم

از زمین تا به سپهر

از کران تا به کران

در معمای وجود گل سرخ

در همه نقش و نگار پر یک پروانه

در دل یک دانه

در دل خاک

در سکوت مهتاب

و

 هیاهوی طلوع خورشید

در طپش

در بوی نان ،عطر گلاب

در زلال شبنم

در خزیدن های سایه

در دویدن های موج

در پس نقش هزاران چهره ابر

درمیان موج گیسوهای بید

در سکون ، در پرواز

در همه خط افق

در تولد ، در مرگ

در دل هر ، باور

درسراپای وجودم

و،  سرانگشتانم...

همه جا

رد پاهای تو را می یابم

من سرانجام تو را خواهم یافت ؟

من سر انجام تو راخواهم دید ؟

+ نوشته شده در ساعت 9:21 توسط سهیلا فتحی |


راه بهشت

 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تامرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…!

پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."

- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: " روز بخير!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيدبنوشيد.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت!

- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "

-  كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

بخشي از كتاب "شيطان و دوشزه پريم "  اثر پائولو كوئيلو

 

+ نوشته شده در ساعت 1:26 توسط سهیلا فتحی |


 

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت

عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد

برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز  

دست غیب آمد و بر سینه ی نا محرم زد

 دیگران قرعه ی قسمت همه بر عیش زدند

دل غمدیده ی ما بود که هم بر غم زد

جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت

دست در حلقه ی آن زلف خم اندر خم زد

حافظ آن روز طربنامه ی عشق تو نوشت

که قلم بر سر اسباب دل خرم زد  

+ نوشته شده در ساعت 8:5 توسط سهیلا فتحی |


+ نوشته شده در ساعت 10:57 توسط سهیلا فتحی |


 

باد و باران

 

بارها پرسیده ام از خود

چرا......؟

روزی، در این جا

برقی از لبخند

ناگه !

می جهد در پهن دشت آسمان

بانگ فریادی

و پس:

کودکان ابر گریان

دور از آغوش مادر

ره سپار خاک می گردند

باد، نرم نرمک

دست در آغوش باران

می خورد بر جای جای خاک تشنه

و بوی خاک نم خورده

به همراه صدای بادو باران

می سراید یک ترانه :

« زندگی جاریست»

 

ولیکن

روز دیگر، جای دیگر

به ناگه !

ابر می غرد چنان چون شیر شرزه

تک سوارانش زره بر تن نموده

برق از شمشیرشان گشته جهنده

رو به سوی خاک می آرند

باد،می آید چنان تند و شتابان

برگرفته قطره های ریز باران

می رود تا جان بگیرد، جان ستاند

می رود تا بر بکوبد آنچه را در راه دارد

و ...

در این راه

هم او می سراید یک ترانه:

« زندگی جاریست ،اما مرگ نزدیک است»

 

هیچ پرسیدی ز خود آ یا ؟

چرا...

کز سرود زندگی تا مرگ

چون موییست

باریک است ؟ 

+ نوشته شده در ساعت 7:42 توسط سهیلا فتحی |


 

گزیده 

 

فرشته‌ها آمده‌اند پايين. همه‌ جا پُر از فرشته‌ است.

از كنارت‌ كه‌ رد مي‌شوند، آیا مي‌فهمي؟

 اسمت‌ را كه‌ صدا مي‌زنند، آیا  مي‌شنوي؟

 دستشان‌ را كه‌ روي‌ شانه‌ات‌ مي‌گذارند،آیا  حس‌ می کنی؟

 

_______________________________


من‌ به‌ خدا گفتم: امروز پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد
امروز انگار اينجا بهشت‌ است


خدا گفت: كاش‌ مي‌دانستي‌ هر روز پيامبري‌ از كنار خانه‌تان‌ مي‌گذرد

 و كاش‌ مي‌دانستي‌ بهشت‌ همان‌ قلب توست

 

+ نوشته شده در ساعت 4:12 توسط سهیلا فتحی |


این را خدا داند

 

 

چرا باید چنین باشد:

 

 

چرا این آسمان آبی ست ،

 

چرا خورشید نارنجی ست ،

 

چرا لاله چنین سرخ است ،

 

چرا ،رنگ چمن، سبز است ،

 

چرا ؟

 

این را خدا داند .

 

 

 

چرا سردی ،چرا گرمی ،

 

چرا روشن ،چرا تاریک ،

 

چرا خوبی سپید است و سیاهی رنگ غم دارد ،

 

چرا هر چیز شکلی داردو، هر گل به رنگی هست و بوی دیگری دارد ،

 

   چرا ؟


    این را خدا داند.

 

 

چرا آن یک سپید است و یکی رنگ سیه دارد ،

 

چرا سرخ و چرا زردیم ،

 

چرا راه یکی سخت است و راه دیگری آسان ،

 

چرا این یک به شادی میزند لبخندو، آن دیگر، هزاران درد و غم دارد ،

 

چرا ؟

 

این را خدا داند .

 

 

چرا من توی این خانه، در این شهرو در این کشور به دنیا آمدم ،

 

وان دیگری، در جای دیگر، سرزمین دیگری دارد ،

 

چرا بهر یکی از هر طرف نعمت فرو ریزد ،

 

و آن یک ،ناله سر داده : چرا بختی سیه دارم ،

 

چرا؟

 

این را خدا داند .

 

 

چرا او رفت و من ماندم،

 

چرا من میروم و آن دیگری باقیست،

 

چرا ؟

 

این را خدا داند.

 

+ نوشته شده در ساعت 9:2 توسط سهیلا فتحی |


 

برای پدرها

 

چه سخت است انتظار

و من ،

گرفته ساعت شماطه دار کوچکی به دست

می شمارم نقطه های روی ساعت را

در این اندیشه سرگردان

چرا در پهنه ساعت

به جای هر رقم یک نقطه بنشسته ست

و او ،

شاید نمی خواهد بدانم ساعت چند است .

و من ، می پرسم از مادر :

 ـــ پدر آیا نمی آید؟

 ـــ چرا ، اما کمی دیگر .

 

 

و اما ...

ظلمت شب می رسد از راه

و می پاشد غبار تیرگی را بر سر خانه

به روی حوض آبی رنگ

و ماهی های قرمز می روند

تا زیر جلبکها بیارامند.

غبار تیرگی می ریزد وخود را

به روی باغچه می گستراند،

باغچه ، در ظلمت شب

رنگ دیگری دارد.

و من ، بار دگر می پرسم از مادر :

ـــ پدر آیا نمی آید، دگر شب شد؟

ـــ چرا ، اما کمی دیگر

ـــ چرا او دیر می آید؟

ـــ پدر در فکر فردا هاست

و در این راه معبر هاست

و معبر ها چه سخت است و چه تاریک است.

 

 

و من ...

غمگین و خواب آلود

گرفته دفتری در دست با یک نمره ی عالی

به خود گویم :

و در تاریکی معبر

او هرگز نمی بیند که من در دفترم چند آفرین دارم؟

ولی مادر بزرگ می گفت

که فردا ها پر از نور است و امید است

و او هرگز نگفت اما

که از امروز تا فردا

چه راهی سخت و تاریک است.

 

 

کلید در قفل می چرخد.

صدای ناله در

و او چون سایه در درگاهی در می شود پیدا

عرق ریزان و خسته

به زیر لب سلامی.

نگاهش شاهد بی خوابی دیشب

و در پشت نگاهش ترس از تاریکی فرداست

و من ، با شوق و شادی ،

شتابان می دوم سویش

و در گرمای آغوشش خودم را می کنم پنهان

به شادی می زنم لبخند و می گویم :

ـــ می دانم چرا تو دیر می آیی

و می دانم که تو در فکر فردایی

و می دانم که معبر سخت و تاریک است

همچنان درس حساب

همچنان باغچه در ظلمت شب

که همیشه من از آن می ترسم .

 

 

نفسی تازه رها میکند از رنج قفس

ترس پرواز کنان می رود از پشت نگاه

صورتش می شکفد از لبخند

با نگاهی پر شوق

سر به پایم را او می نگرد

و به نجوا گوید :

ـــ او چه گشته ست بزرگ !!!

 

 

و...

صدای زنگ در گوشم

ندا می آورد از ساعت شماطه دار کوچک قلبم

و می گوید که اکنون ، ساعت چند است

و می گوید پدر اینجاست

و فرداها پر از رنگ است .

 

 

 

میلاد حضرت علی (ع ) مبارک باد

 

+ نوشته شده در ساعت 7:38 توسط سهیلا فتحی |


+ نوشته شده در ساعت 18:5 توسط سهیلا فتحی |


یک شعر تازه از


یدالله رویائی


نیامده رفته

دیر ترین هائی از دور
کنار لحظه می افتند
بی که حالایم را آشفته کنند

آینده ها شمال اند
و رفته ها جنوب
حیران ِ حالایم
از بالا
حالای من سئوالی ست
در ادامه های
فرود

ادامه های عمودی :
درنگ
درنگِ ادامه
وقتی همیشه لحظه لحظۀ پیش است و بعد ِلحظه منم .

+ نوشته شده در ساعت 10:9 توسط سهیلا فتحی |